حمیدرضای عزیزم
از اینجا تا زندگی بیرون و خبرهایش، فاصله یک هفته ای است. هر یکشنبه دریچه ای است به دنیای بیرون برای ما و ما باید در۳۰ دقیقه ملاقات خبرها را بشنویم و اتفاقات اینجا را هم شرح دهیم. کم نبود خبرهای ناگوار که تنمان را لرزاند و تا روزی که خبر کامل با جزییاتش به دستمان برسد پریشان خاطرماندیم. این بار شاید بخت با ما یار بود.
به فاصله دو روز باید خبر میگرفتیم. از جمعه تا یکشنبه. نمیدانم چه حسی مرا میکشاند، نمیدانم چه کنم، قلم بر میدارم تا برای تو بنویسم. برای تو برادر رشیدم. برای تو حمید رضای عزیزم که نمیدانم الان و در این لحظه هستی یا نه؟ و یا چه تعداد از دوستانت در آغوشت پرپر شدند و تو نتوانستی کاری انجام بدهی. خواستم از احساسم در لحظه ای که خبر فاجعه بارحمله به لیبرتی را بار دیگر در شبکههای جمهوری اسلامی شنیدم برایت بنویسم.

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر