خموش و خسته گذر می کنم به حیرانی
منم کنون و غم و دیدِگان بارانی
منم کنون و غم و دیدِگان بارانی
وَ تازه یاد گرفتم که غصّه ارزان است
و تازه یاد گرفتم که هست پنهانی
و تازه یاد گرفتم که هست پنهانی
و تازه یاد گرفتم که موج بی تاب است
که می تپد دل او در هوای توفانی
که می تپد دل او در هوای توفانی
و تازه یاد گرفتم که عشقِ بی فرجام
کشانَدَت به سراپرده ی پشیمانی
کشانَدَت به سراپرده ی پشیمانی
و تازه یاد گرفتم که عشق ممنوع است
سخن ز عشق نگوید کسی به عریانی
سخن ز عشق نگوید کسی به عریانی
و تازه یاد گرفتم در آن سیاه آباد
نمی چمد به شبانگاه،ماهِ نورانی
نمی چمد به شبانگاه،ماهِ نورانی
و تازه یاد گرفتم شُکوهِ یکرنگی
در این زمانه بـوَد چاره ی پریشانی
در این زمانه بـوَد چاره ی پریشانی

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر