پشه اي در استكان آمد فرود
تا بنوشد آنچه را پس مانده بود
تا بنوشد آنچه را پس مانده بود
بست با دستش دهان استكان
پشه ديگر طعمه اش را لب نزد
جست تا از دام كودك وا رهد
جست تا از دام كودك وا رهد
خشك لب مي گشت، حيران راه جو
زير و بالا، بسته هر سو راه او
زير و بالا، بسته هر سو راه او
روزني مي جست در ديوار و در
تا به آزادي رسد بار دگر
تا به آزادي رسد بار دگر
هر چه بر جهد و تكاپو مي فزود
راه بيرون رفتن ز چاهش نبود
راه بيرون رفتن ز چاهش نبود
آنقدر كوبيد بر ديوار، سر
تا فرود افتاد خونين بال و پر
تا فرود افتاد خونين بال و پر
جان گرامي بود و آن نعمت لذيذ
ليك آزادي گرامي تر عزيز
ليك آزادي گرامي تر عزيز
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر