
وقتی با هفت سرنشین شاتل
در شهری آنسوی ترانزیت اندیشههای ناآگاه
پیاده شدم
مثل پیامبری آماتور
میان کانالهای انتقالیحشراتیکه
از مادهی خود جدا شده بودند
آنقدر محو شدم و انتظار کشیدم
تا «یک بیضیی نارنجی بهروی یک ساقه» بروید
و باور کنم که در متروهای رمزدار
دیگر چیزی منفجر نمیشود و
زنی که مرده است
به شیوهی خودش جیغ میکشد……
در شهری آنسوی ترانزیت اندیشههای ناآگاه
پیاده شدم
مثل پیامبری آماتور
میان کانالهای انتقالیحشراتیکه
از مادهی خود جدا شده بودند
آنقدر محو شدم و انتظار کشیدم
تا «یک بیضیی نارنجی بهروی یک ساقه» بروید
و باور کنم که در متروهای رمزدار
دیگر چیزی منفجر نمیشود و
زنی که مرده است
به شیوهی خودش جیغ میکشد……
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر